تبليغاتX
غریبه

 
 
سلام

از همه دوستایی که اومدن و نبودم هم ممنونم و هم معذرت می خواهم !

راستش اونقدر داغونم که ... حرفی برای گفتن نبود... شاید خیلی هاتون حتی منو به خاطر نیارین ....

انتظاری ندارم چطور میشه از شما توقع داشت وقتی کسانی که منو هر روز می بینند فراموشم کردند و ...

درد و دل :

به راستی ده سال شد.

چقدر زود گذشت ...

انگار همین دیروز بود که تو ترم اول دانشگاه همدیگر رو دیدیم... ۱۸ ساله بودم . سرخوش از از سردی و گرمی. داغ داغ از اتش جوانی و سرد سرد از بی مسئولیتی و ساده مثل هر ساده دل تازه از راه رسیده

آری برگهای پاییز شروع به باریدن کنند ده سال است که عاشق شدم...که عاشق شدی...

که پا به پای هم کجا رفتیم و چطور ...

دنیا گفت زمان عاشق بودن در من به پایان رسیده است  گفتیم بی دنیا زندگی خواهیم کرد...

باران گفت زمان پا به پا بودن زیر من تمام شده است گفتیم لذت باران از دل عاشق ماست ...

اسمان گفت سقفی بی پناهم و بی سایه و عشاق نخواهم گفتیم در سایه هم زیر بال و پر هم پشت و پناهیم آسمانت را نخواهیم و نخواهیم...

بی پول - بی کار - دانشجو - پیاده  - کلاپ به جای نهار - داغی تابستان و سردی زمستان و اختلاف طبقاتی و مومن بودن و بی ایمانی و ...

هیچ کدام هیچ کدام نتونستن نتونستن بگن ما عاشق نبودیم و نیستیم

اهای ادمای دنیا

میدونین بدترین ظلم دنیا چیست؟

انتظار

اره این انتظاره که پاهامو کرخت کرده از راه و بیراه

ما سه ساله که عقد کردیم

بعد از هفت سال دوستی و سه سال عقد بودن

حالا باید به هم نوردم بگم خستم و هیچ چیز تو دنیا سخت تر از این نیست...

کاش کسی بود تا بهم بگه این انتظار رو چطور میشه پایان داد...

من راهی جز مرگ نخواهم داشت و تا پایان این تابستان گرم دیگر زندگی نخواهم کرد

این دلیل نبودن این چند وقته من بود

کاش کسی چیزی میگفت...

کاش...

 

 

 



پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388 |
هشتمين روزِ خرابی هواپيمام تو کوير بود که، در حال نوشيدنِ آخرين چک‌ّه‌ی ذخيره‌ی آبم به قضيه‌ی پيله‌وره گوش داده بودم. به شهريار کوچولو گفتم:
-خاطرات تو راستی راستی زيباند اما من هنوز از پسِ تعمير هواپيما برنيامده‌ام، يک چکه آب هم ندارم. و راستی که من هم اگر می‌توانستم خوش‌خوشک به طرف چشمه‌ای بروم سعادتی احساس می‌کردم که نگو!
درآمد که: -دوستم روباه...
گفتم: -آقا کوچولو، دورِ روباه را قلم بگير!
-واسه چی؟
-واسه اين که تشنگی کارمان را می سازد. واسه اين!
از استدلال من چيزی حاليش نشد و در جوابم گفت:
-حتا اگر آدم دَمِ مرگ باشد هم داشتن يک دوست عالی است. من که از داشتن يک دوستِ روباه خيلی خوشحالم...
به خودم گفتم نمی‌تواند ميزان خطر را تخمين بزند: آخر او هيچ وقت نه تشنه‌اش می‌شود نه گشنه‌اش. يه ذره آفتاب بسش است...
اما او به من نگاه کرد و در جواب فکرم گفت: -من هم تشنه‌م است... بگرديم يک چاه پيدا کنيم...
از سرِ خستگی حرکتی کردم: -اين جوری تو کويرِ برهوت رو هوا پیِ چاه گشتن احمقانه است.
و با وجود اين به راه افتاديم.

پس از ساعت‌ها که در سکوت راه رفتيم شب شد و ستاره‌ها يکی يکی درآمدند. من که از زور تشنگی تب کرده بودم انگار آن‌ها را خواب می‌ديدم. حرف‌های شهريار کوچولو تو ذهنم می‌رقصيد.
ازش پرسيدم: -پس تو هم تشنه‌ات هست، ها؟
اما او به سوآلِ من جواب نداد فقط در نهايت سادگی گفت: -آب ممکن است برای دلِ من هم خوب باشد...
از حرفش چيزی دستگيرم نشد اما ساکت ماندم. می‌دانستم از او نبايد حرف کشيد.
خسته شده بود. گرفت نشست. من هم کنارش نشستم. پس از مدتی سکوت گفت:
-قشنگیِ ستاره‌ها واسه خاطرِ گلی است که ما نمی‌بينيمش...
گفتم: -همين طور است
و بدون حرف در مهتاب غرق تماشای چين و شکن‌های شن شدم.
باز گفت: -کوير زيباست.

و حق با او بود. من هميشه عاشق کوير بوده‌ام. آدم بالای توده‌ای شن لغزان می‌نشيند، هيچی نمی‌بيند و هيچی نمی‌شنود اما با وجود اين چيزی توی سکوت برق‌برق می‌زند.
شهريار کوچولو گفت: -چيزی که کوير را زيبا می‌کند اين است که يک جايی يک چاه قايم کرده...
از اين‌که ناگهان به راز آن درخشش اسرارآميزِ شن پی بردم حيرت‌زده شدم. بچگی‌هام تو خانه‌ی کهنه‌سازی می‌نشستيم که معروف بود تو آن گنجی چال کرده‌اند. البته نگفته پيداست که هيچ وقت کسی آن را پيدا نکرد و شايد حتا اصلا کسی دنبالش نگشت اما فکرش همه‌ی اهل خانه را تردماغ می‌کرد: «خانه‌ی ما تهِ دلش رازی پنهان کرده بود...»
گفتم: -آره. چه خانه باشد چه ستاره، چه کوير، چيزی که اسباب زيبايی‌اش می‌شود نامريی است!
گفت: -خوشحالم که با روباه من توافق داری.

چون خوابش برده بود بغلش کردم و راه افتادم. دست و دلم می‌لرزيد.انگار چيز شکستنیِ بسيار گران‌بهايی را روی دست می‌بردم. حتا به نظرم می‌آمد که تو تمام عالم چيزی شکستنی‌تر از آن هم به نظر نمی‌رسد. تو روشنی مهتاب به آن پيشانی رنگ‌پريده و آن چشم‌های بسته و آن طُرّه‌های مو که باد می‌جنباند نگاه کردم و تو دلم گفتم: «آن چه می‌بينم صورت ظاهری بيش‌تر نيست. مهم‌ترش را با چشم نمی‌شود ديد...»
باز، چون دهان نيمه‌بازش طرح کم‌رنگِ نيمه‌لبخندی را داشت به خود گفتم: «چيزی که تو شهريار کوچولوی خوابيده مرا به اين شدت متاثر می‌کند وفاداری اوست به يک گل: او تصويرِ گل سرخی است که مثل شعله‌ی چراغی حتا در خوابِ ناز هم که هست تو وجودش می‌درخشد...» و آن وقت او را باز هم شکننده‌تر ديدم. حس کردم بايد خيلی مواظبش باشم: به شعله‌ی چراغی می‌مانست که يک وزش باد هم می‌توانست خاموشش کند.
و همان طور در حال راه رفتن بود که دمدمه‌ی سحر چاه را پيداکردم.



دوشنبه دوم دی 1387 |
شهريار کوچولو گفت: -سلام!
پيله‌ور گفت: -سلام.
اين بابا فروشنده‌ی حَب‌های ضد تشنگی بود. خريدار هفته‌ای يک حب می‌انداخت بالا و ديگر تشنگی بی تشنگی.
شهريار کوچولو پرسيد: -اين‌ها را می‌فروشی که چی؟
پيله‌ور گفت: -باعث صرفه‌جويی کُلّی وقت است. کارشناس‌های خبره نشسته‌اند دقيقا حساب کرده‌اند که با خوردن اين حب‌ها هفته‌ای پنجاه و سه دقيقه وقت صرفه‌جويی می‌شود.
-خب، آن وقت آن پنجاه و سه دقيقه را چه کار می‌کنند؟
ـ هر چی دل‌شان خواست...

شهريار کوچولو تو دلش گفت: «من اگر پنجاه و سه دقيقه وقتِ زيادی داشته باشم خوش‌خوشک به طرفِ يک چشمه می‌روم...»



دوشنبه دوم دی 1387 |
شهريار کوچولو گفت: -سلام.
سوزن‌بان گفت: -سلام.
شهريار کوچولو گفت: -تو چه کار می‌کنی اين‌جا؟
سوزن‌بان گفت: -مسافرها را به دسته‌های هزارتايی تقسيم می‌کنم و قطارهايی را که می‌بَرَدشان گاهی به سمت راست می‌فرستم گاهی به سمت چپ. و همان دم سريع‌السيری با چراغ‌های روشن و غرّشی رعدوار اتاقک سوزن‌بانی را به لرزه انداخت.
-عجب عجله‌ای دارند! پیِ چی می‌روند؟
سوزن‌بان گفت: -از خودِ آتش‌کارِ لکوموتيف هم بپرسی نمی‌داند!
سريع‌السير ديگری با چراغ‌های روشن غرّيد و در جهت مخالف گذشت .
شهريار کوچولو پرسيد: -برگشتند که؟
سوزن‌بان گفت: -اين‌ها اولی‌ها نيستند. آن‌ها رفتند اين‌ها برمی‌گردند.
-جايی را که بودند خوش نداشتند؟
سوزن‌بان گفت: -آدمی‌زاد هيچ وقت جايی را که هست خوش ندارد.
و رعدِ سريع‌السيرِ نورانیِ ثالثی غرّيد.
شهريار کوچولو پرسيد: -اين‌ها دارند مسافرهای اولی را دنبال می‌کنند؟
سوزن‌بان گفت: -اين‌ها هيچ چيزی را دنبال نمی‌کنند. آن تو يا خواب‌شان می‌بَرَد يا دهن‌دره می‌کنند. فقط بچه‌هاند که دماغ‌شان را فشار می‌دهند به شيشه‌ها.
شهريار کوچولو گفت: -فقط بچه‌هاند که می‌دانند پیِ چی می‌گردند. بچه‌هاند که کُلّی وقت صرف يک عروسک پارچه‌ای می‌کنند و عروسک برای‌شان آن قدر اهميت به هم می‌رساند که اگر يکی آن را ازشان کِش برود می‌زنند زير گريه...

سوزن‌بان گفت: -بخت، يارِ بچه‌هاست.



دوشنبه دوم دی 1387 |

غریبه

 
 
سلام به همه دوستای گل و عزیز

اعیاد زیبا مبارک

ببخشید این چند وقت واقعا سرم شلوغ بود اما از طرفی به خاطر علاقه ام به این قسمت از شاهزاده کوچولو می خواستم مدت طولانی تری سرفصل سایتم باشد. اما از این پس منم و این شاهزاده کوچولو و همیاری های همیشگی شما و خوشحالی های بی حد من ...

شما و

دنیای کودکیتان ...



دوشنبه دوم دی 1387 |

 
 

عیدتان مبارک



دوشنبه دوم دی 1387 |

 
 

 olivary

عیدتان مبارک



یکشنبه هفدهم آذر 1387 |
آن وقت بود که سر و کله‌ی روباه پيدا شد.


روباه گفت: -سلام.
شهريار کوچولو برگ‌شت اما کسی را نديد. با وجود اين با ادب تمام گفت: -سلام.
صداگفت: -من اين‌جام، زير درخت سيب...
شهريار کوچولو گفت: -کی هستی تو؟ عجب خوشگلی!
روباه گفت: -يک روباهم من.
شهريار کوچولو گفت: -بيا با من بازی کن. نمی‌دانی چه قدر دلم گرفته...
روباه گفت: -نمی‌توانم بات بازی کنم. هنوز اهليم نکرده‌اند آخر.
شهريار کوچولو آهی کشيد و گفت: -معذرت می‌خواهم.
اما فکری کرد و پرسيد: -اهلی کردن يعنی چه؟
روباه گفت: -تو اهل اين‌جا نيستی. پی چی می‌گردی؟
شهريار کوچولو گفت: -پی آدم‌ها می‌گردم. نگفتی اهلی کردن يعنی چه؟
روباه گفت: -آدم‌ها تفنگ دارند و شکار می‌کنند. اينش اسباب دلخوری است! اما مرغ و ماکيان هم پرورش می‌دهند و خيرشان فقط همين است. تو پی مرغ می‌کردی؟
شهريار کوچولو گفت: -نَه، پیِ دوست می‌گردم. اهلی کردن يعنی چی؟
روباه گفت: -يک چيزی است که پاک فراموش شده. معنيش ايجاد علاقه کردن است.
-ايجاد علاقه کردن؟
روباه گفت: -معلوم است. تو الان واسه من يک پسر بچه‌ای مثل صد هزار پسر بچه‌ی ديگر. نه من هيچ احتياجی به تو دارم نه تو هيچ احتياجی به من. من هم واسه تو يک روباهم مثل صد هزار روباه ديگر. اما اگر منو اهلی کردی هر دوتامان به هم احتياج پيدا می‌کنيم. تو واسه من ميان همه‌ی عالم موجود يگانه‌ای می‌شوی من واسه تو.
شهريار کوچولو گفت: -کم‌کم دارد دستگيرم می‌شود. يک گلی هست که گمانم مرا اهلی کرده باشد.
روباه گفت: -بعيد نيست. رو اين کره‌ی زمين هزار جور چيز می‌شود ديد.
شهريار کوچولو گفت: -اوه نه! آن رو کره‌ی زمين نيست.
روباه که انگار حسابی حيرت کرده بود گفت: -رو يک سياره‌ی ديگر است؟
-آره.
-تو آن سياره شکارچی هم هست؟
-نه.
-محشر است! مرغ و ماکيان چه‌طور؟
-نه.
روباه آه‌کشان گفت: -هميشه‌ی خدا يک پای بساط لنگ است!
اما پی حرفش را گرفت و گفت: -زندگی يک‌نواختی دارم. من مرغ‌ها را شکار می‌کنم آدم‌ها مرا. همه‌ی مرغ‌ها عين همند همه‌ی آدم‌ها هم عين همند. اين وضع يک خرده خلقم را تنگ می‌کند. اما اگر تو منو اهلی کنی انگار که زندگيم را چراغان کرده باشی. آن وقت صدای پايی را می‌شناسم که باهر صدای پای ديگر فرق می‌کند: صدای پای ديگران مرا وادار می‌کند تو هفت تا سوراخ قايم بشوم اما صدای پای تو مثل نغمه‌ای مرا از سوراخم می‌کشد بيرون. تازه، نگاه کن آن‌جا آن گندم‌زار را می‌بينی؟ برای من که نان بخور نيستم گندم چيز بی‌فايده‌ای است. پس گندم‌زار هم مرا به ياد چيزی نمی‌اندازد. اسباب تاسف است. اما تو موهات رنگ طلا است. پس وقتی اهليم کردی محشر می‌شود! گندم که طلايی رنگ است مرا به ياد تو می‌اندازد و صدای باد را هم که تو گندم‌زار می‌پيچد دوست خواهم داشت...
خاموش شد و مدت درازی شهريار کوچولو را نگاه کرد. آن وقت گفت: -اگر دلت می‌خواهد منو اهلی کن!
شهريار کوچولو جواب داد: -دلم که خيلی می‌خواهد، اما وقتِ چندانی ندارم. بايد بروم دوستانی پيدا کنم و از کلی چيزها سر در آرم.
روباه گفت: -آدم فقط از چيزهايی که اهلی کند می‌تواند سر در آرد. انسان‌ها ديگر برای سر در آوردن از چيزها وقت ندارند. همه چيز را همين جور حاضر آماده از دکان‌ها می‌خرند. اما چون دکانی نيست که دوست معامله کند آدم‌ها مانده‌اند بی‌دوست... تو اگر دوست می‌خواهی خب منو اهلی کن!
شهريار کوچولو پرسيد: -راهش چيست؟
روباه جواب داد: -بايد خيلی خيلی حوصله کنی. اولش يک خرده دورتر از من می‌گيری اين جوری ميان علف‌ها می‌نشينی. من زير چشمی نگاهت می‌کنم و تو لام‌تاکام هيچی نمی‌گويی، چون تقصير همه‌ی سؤِتفاهم‌ها زير سر زبان است. عوضش می‌توانی هر روز يک خرده نزديک‌تر بنشينی.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

فردای آن روز دوباره شهريار کوچولو آمد.
روباه گفت: -کاش سر همان ساعت ديروز آمده بودی. اگر مثلا سر ساعت چهار بعد از ظهر بيايی من از ساعت سه تو دلم قند آب می‌شود و هر چه ساعت جلوتر برود بيش‌تر احساس شادی و خوشبختی می‌کنم. ساعت چهار که شد دلم بنا می‌کند شور زدن و نگران شدن. آن وقت است که قدرِ خوشبختی را می‌فهمم! اما اگر تو وقت و بی وقت بيايی من از کجا بدانم چه ساعتی بايد دلم را برای ديدارت آماده کنم؟... هر چيزی برای خودش قاعده‌ای دارد.
شهريار کوچولو گفت: -قاعده يعنی چه؟
روباه گفت: -اين هم از آن چيزهايی است که پاک از خاطرها رفته. اين همان چيزی است که باعث می‌شود فلان روز با باقی روزها و فلان ساعت با باقی ساعت‌ها فرق کند. مثلا شکارچی‌های ما ميان خودشان رسمی دارند و آن اين است که پنج‌شنبه‌ها را با دخترهای ده می‌روند رقص. پس پنج‌شنبه‌ها بَرّه‌کشانِ من است: برای خودم گردش‌کنان می‌روم تا دم مُوِستان. حالا اگر شکارچی‌ها وقت و بی وقت می‌رقصيدند همه‌ی روزها شبيه هم می‌شد و منِ بيچاره ديگر فرصت و فراغتی نداشتم.

به اين ترتيب شهريار کوچولو روباه را اهلی کرد.
لحظه‌ی جدايی که نزديک شد روباه گفت: -آخ! نمی‌توانم جلو اشکم را بگيرم.
شهريار کوچولو گفت: -تقصير خودت است. من که بدت را نمی‌خواستم، خودت خواستی اهليت کنم.
روباه گفت: -همين طور است.
شهريار کوچولو گفت: -آخر اشکت دارد سرازير می‌شود!
روباه گفت: -همين طور است.
-پس اين ماجرا فايده‌ای به حال تو نداشته.
روباه گفت: -چرا، واسه خاطرِ رنگ گندم.
بعد گفت: -برو يک بار ديگر گل‌ها را ببين تا بفهمی که گلِ خودت تو عالم تک است. برگشتنا با هم وداع می‌کنيم و من به عنوان هديه رازی را به‌ات می‌گويم.
شهريار کوچولو بار ديگر به تماشای گل‌ها رفت و به آن‌ها گفت: -شما سرِ سوزنی به گل من نمی‌مانيد و هنوز هيچی نيستيد. نه کسی شما را اهلی کرده نه شما کسی را. درست همان جوری هستيد که روباه من بود: روباهی بود مثل صدهزار روباه ديگر. او را دوست خودم کردم و حالا تو همه‌ی عالم تک است.
گل‌ها حسابی از رو رفتند.
شهريار کوچولو دوباره درآمد که: -خوشگليد اما خالی هستيد. برای‌تان نمی‌شود مُرد. گفت‌وگو ندارد که گلِ مرا هم فلان ره‌گذر می‌بيند مثل شما. اما او به تنهايی از همه‌ی شما سر است چون فقط اوست که آبش داده‌ام، چون فقط اوست که زير حبابش گذاشته‌ام، چون فقط اوست که با تجير برايش حفاظ درست کرده‌ام، چون فقط اوست که حشراتش را کشته‌ام (جز دو سه‌تايی که می‌بايست شب‌پره بشوند)، چون فقط اوست که پای گِلِه‌گزاری‌ها يا خودنمايی‌ها و حتا گاهی پای بُغ کردن و هيچی نگفتن‌هاش نشسته‌ام، چون او گلِ من است.
و برگشت پيش روباه.
گفت: -خدانگه‌دار!
روباه گفت: -خدانگه‌دار!... و اما رازی که گفتم خيلی ساده است:
جز با دل هيچی را چنان که بايد نمی‌شود ديد. نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی‌بيند.
شهريار کوچولو برای آن که يادش بماند تکرار کرد: -نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی‌بيند.
-ارزش گل تو به قدرِ عمری است که به پاش صرف کرده‌ای.
شهريار کوچولو برای آن که يادش بماند تکرار کرد: -به قدر عمری است که به پاش صرف کرده‌ام.
روباه گفت: -انسان‌ها اين حقيقت را فراموش کرده‌اند اما تو نبايد فراموشش کنی. تو تا زنده‌ای نسبت به چيزی که اهلی کرده‌ای مسئولی. تو مسئول گُلِتی...

شهريار کوچولو برای آن که يادش بماند تکرار کرد: -من مسئول گُلمَم.



شنبه شانزدهم آذر 1387 |
اما سرانجام، بعد از مدت‌ها راه رفتن از ميان ريگ‌ها و صخره‌ها و برف‌ها به جاده‌ای برخورد. و هر جاده‌ای يک‌راست می‌رود سراغ آدم‌ها.
گفت: -سلام.
و مخاطبش گلستان پرگلی بود.


گل‌ها گفتند: -سلام.
شهريار کوچولو رفت تو بحرشان. همه‌شان عين گل خودش بودند. حيرت‌زده ازشان پرسيد: -شماها کی هستيد؟
گفتند: -ما گل سرخيم.

آهی کشيد و سخت احساس شوربختی کرد. گلش به او گفته بود که از نوع او تو تمام عالم فقط همان يکی هست و حالا پنج‌هزارتا گل، همه مثل هم، فقط تو يک گلستان! فکر کرد: «اگر گل من اين را می‌ديد بدجور از رو می‌رفت. پشت سر هم بنا می‌کرد سرفه‌کردن و، برای اين‌که از هُوشدن نجات پيدا کند خودش را به مردن می‌زد و من هم مجبور می‌شدم وانمود کنم به پرستاريش، وگرنه برای سرشکسته کردنِ من هم شده بود راستی راستی می‌مرد...» و باز تو دلش گفت: «مرا باش که فقط بايک دانه گل خودم را دولت‌مندِ عالم خيال می‌کردم در صورتی‌که آن‌چه دارم فقط يک گل معمولی است. با آن گل و آن سه تا آتش‌فشان که تا سرِ زانومَند و شايد هم يکی‌شان تا ابد خاموش بماند شهريارِ چندان پُرشوکتی به حساب نمی‌آيم.»

رو سبزه‌ها دراز شد و حالا گريه نکن کی گريه‌کن.



شنبه شانزدهم آذر 1387 |

 
 
سلام به همه دوستای گلم که منو و این شاهزاده کوچولو رو تا اینجا همراهی کردند .

همون طور که می دونید هر بار ۳ داستان از شاهزاده کوچولو رو آپ می کنم ...

اما از این به بعد زیبا ترین قسمت های این داستان رو خواهید دید و شاید تازه از این به بعد منظور من رو از این داستان درک کنید.

به گلهای تازه سر زده به این سرزمین پیشنهاد می کنم حتما شاهزاده کوچولو رو از ابتدایش بخونند و دنبال کنند و به همتون اطمینان میدم  ارزشش رو داره...

راستش حتی اگه کل اون رو یکجا بخونید بیشتر از ۴۰ دقیقه طول نمی کشه اما با اون همسفر چه راهها که نخواهید شد آخه ما یه جاهایی از زندگی رو توی چرج دوارش طی می کنیم اما هر بار که بخواهیم از از دایره تکرار زندگی بیرون بیایم باید خودمون تصمیم بگیریم و برای بیرون اومدن از این چرخه بیهوده کلی انرژی صرف کنیم ...

دارم از راز خطوط حرف می زنم ...

اما باشه برای بعد از شاهزاده کوچولو ...

و باز هم ای دوست خوب اگر تصادفی گذرت به این مجموعه افتاد هر تصادفی در این دنیای پر راز یک علت بزرگ دارد و یک فرصت تکرار نشدنی است و امیدوارم قدر همه این تصادفات را بدونی چون تمام شدنی اند.

با ارزوی توانگری برای همه گلهای باغ غریبانه ام

غریبه

 



چهارشنبه سیزدهم آذر 1387 |